حكيم ابوالقاسم فردوسى

211

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

خروشيد سودابه در پيش اوى * همى ريخت آب و همى كند موى چنين گفت كامد سياوش بتخت * بر آراست چنگ و برآويخت سخت كه جز تو نخواهم كسى را ز بن * جز اينت همى راند بايد سخن [ كه از تست جان و دلم پر ز مهر * چه پرهيزى از من تو اى خوب چهر ] بينداخت افسر ز مشكين سرم * چنين چاك شد جامه اندر برم پر انديشه شد زان سخن شهريار * سخن كرد هر گونه را خواستار بدل گفت ار اين راست گويد همى * وزين گونه زشتى نجويد همى سياوش را سر ببايد بريد * بدينسان بود بند بد را كليد خردمند مردم چه گويد كنون * خوى شرم ازين داستان گشت خون كسى را كه اندر شبستان بدند * هشيوار و مهتر پرستان بدند گسى كرد و بر گاه تنها بماند * سياوش و سودابه را پيش خواند به هوش و خرد با سياوش گفت * كه اين راز بر من نشايد نهفت نكردى تو اين بد كه من كرده‌ام * ز گفتار بيهوده آزرده‌ام چرا خواندم در شبستان ترا * كنون غم مرا بود و دستان ترا كنون راستى جوى و با من بگوى * سخن بر چه سانست بنماى روى سياوش گفت آن كجا رفته بود * و زان در كه سودابه آشفته بود چنين گفت سودابه كين نيست راست * كه او از بتان جز تن من نخواست بگفتم همه هرچ شاه جهان * به دو داد خواست آشكار و نهان ز فرزند و ز تاج و ز خواسته * ز دينار و ز گنج آراسته بگفتم كه چندين برين بر نهم * همه نيكويها به دختر دهم مرا گفت با خواسته كار نيست * به دختر مرا راه ديدار نيست ترا بايدم زين ميان گفت بس * نه گنجم بكارست بىتو نه كس مرا خواست كارد بكارى بچنگ * دو دست اندر آويخت چون سنگ تنگ نكردمش فرمان همى موى من * بكند و خراشيده شد روى من يكى كودكى دارم اندر نهان * ز پشت تو اى شهريار جهان ز بس رنج كشتنش نزديك بود * جهان پيش من تنگ و تاريك بود چنين گفت با خويشتن شهريار * كه گفتار هر دو نيايد به كار برين كار بر نيست جاى شتاب * كه تنگى دل آرد خرد را بخواب نگه كرد بايد بدين در نخست * گواهى دهد دل چو گردد درست ببينم كزين دو گنهكار كيست * بباد افره بد سزاوار كيست بدان باز جستن همى چاره جست * ببوييد دست سياوش نخست بر و بازو و سر و بالاى او * سراسر ببوييد هر جاى او ز سودابه بوى مى و مشك ناب * همى يافت كاوس بوى گلاب نديد از سياوش بدان گونه بوى * نشان بسودن نبود اندروى غمى گشت و سودابه را خوار كرد * دل خويشتن را پر آزار كرد بدل گفت كاين را بشمشير تيز * ببايد كنون كردنش ريز ريز ز هاماوران زان پس انديشه كرد * كه آشوب خيزد پر آواز و درد